
"اگه واقعن میخوای قضیه رو بشنوی، لابد اوّلچیزی که میخوای بدونی اینه که کجا دنیا اومدهم و بچّگیِ گندَم چهجوری بوده و پدرمادرم قبلِ دنیااومدنم چیکار میکردهن و از اینجور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی؛..."
وقتی تو سنّ یه بچّهی راهنمایی کتابی که میخونین با این جملهها شروع شه، چه حسّی دارین؟ من که تعجّب نکردم، انتظارِ هرچی رو که فک کنی داشتم. آخه قراربود سلینجر بخونم.
باهاش تو تبوتاب کتابخونیِ دورهی راهنمایی آشنا شدم. خوندن ناتور دشت با ترجمهی عالی محمّد نجفی که غنیمته، ولی آشنایی با سلینجر یه قضیهی سواس؛ یه عالم دیگهست. انگاری که هرچی قبلن خوندی رو بذاری کنار. اسمِ کتابای سلینجر برامون مظهر بزرگشدنمون بود؛ وقتی میشنیدیمشون یه حالِ دیگهای میشدیم: به خودمون میبالیدیم که خوندیمشون. منظورم حسّ بچّهای نیس که صدسالتنهایی میخونه، یا یه همچی چیزی، اصلن. فک کنم کسایی که کتاباشو خوندن میدونن چی میگم. سلینجر دیدمونو نسبت به کتاب عوضکرد؛ انگاری یههو شیشسال بزرگ شی. به قولِ خودم دچارِ ناتورالیسم شدیم.
فقط خواستم بگم که ناتورِ دشتمون رفت. روحش شاد.
5 دیدگاه:
امسال جزو درس ما بود این کتاب.
Catcher in the Rye
متن انگلیسیش هم روونه؟ من که با ترجمهش خیلی حال کردم.
حسین جان سلام
خوبی؟ چه میکنی؟
من هم آرزومند ِ دیدنتون ام.
امیدوارم مدرسه زیاد بد نگذره!
و امیدوارم، به جای درس خوندن، فیلم ببینی و کتاب بخونی.
شاد باشی.
محمود
آره، متنش خیلی باحاله.
اگر وقت کردی(!) نظرت رو در مورد آملی بنویس!
ارسال يک نظر
ممنونم از ابراز دیدگاهتان