نه، نه؛ بههیچوجه. وندالیسم اصلن از آن "اَه-نه-ایسم"ها نیست. از آن معناهای متفاوتی میتوان برداشت. اگر در خیابانهای نیویورک راهبروی و همهچیز را بههمبزنی – البته اگر مست نباشی – در آن سوابق شهروندیِ کذاییات ذکرمیشود که از جملهی عزیزانِ وندال بودهای. حالا کارندارند اِرمیا باشی یا جان اسمیت! (ر.ک. بیوتن / رضا امیرخانی / نشر علم)
میخواهم دربارهی پدیدهی خاصّی حرف بزنم که دوستدارم اسمش را وندالیسم ادبی – و حتّا هنری – بگذارم. یک وندال ادبی کیست؟ و آیا میتوان او را بازشناخت و از آسیبهایش – اگر داشتهباشد – در امان ماند؟
با استناد به استماعم از دوستان، وندال در فرهنگ عام – نیز حالا که میبینم در دیکسیونرهای قابلاعتماد – کسی است که اموالِ عمومی را بیاجازه تخریب میکند – بهنظرم به جز در مواردی که فشارهای اجتماعی / خانوادگی یا استرسهای ایجادشده از محرّکهای عصبی دخیل است، زمینههای دیگرآزاری را هم با کمی تلاش میتوان در آن پیداکرد. وندال از ابتدای استعمالش معنای چندان جذّابی نداشته؛ تصوّرکنید پیرزنی باخوشحالی درحال قدمزدن در خیابانی از خیابانهای حومهی شهر – نزدیک خانهاش – است. وقتی سرش را برمیگرداند میبیند صندوق پستش (آن هم از نوع غربی) را یک پسر جوان مدرسهای با چماق بِیسبال میزند کنفیکون میکند. چه حسّی پیدامیکند؟ آیا در مواجهه با وی به او سلامکرده و از او دعوت به خوردن قهوه در نشیمن خانهاش میکند؟ یا زیر و رویِ او را به انواع الفاظ قبیحِ شنوده و ناشنوده مزیّنمیکند؟ (ر.ک. بازیِ بولی / اسکالرشیپ ادیشن / راکستار گیمز – کمپانی راکستار در ساختن انواع بازی با شخصیّتهای وندال خیابانی و اموال عمومی تبحّر خاصّی دارد؛ از این دست است جی. تی. اِی و بولی) چنین برخوردهایی با وندالها نهتنها از شدّت و کثرت عمل آنها نمیکاهد، بلکه بر لذّت آنها از تخریب میافزاید بعضن.
البته وندالیسم در مدرنیته جایگاه چندان ناپسندی ندارد. آنچنان که بخشِ عظیمی از هنرهای شهری، آن دسته از هنرهایی که چهرهی شهر را میآرایند، از رسوخ وندالیسم در جانش حکایت دارد؛ همانند نقاشیهای گرَفیتی (Graffiti) یا سیتیاسپیس و یا آسفالتآرت که بیشک نمیتوان از زمرهی گوشههای هنری خارجشان کرد. فیالمجموع میتوان اثر مضمونِ تخریبِ اموالِ همگانی را در ایجاد چنین سبکهایی دریافت. البته اینگونه آثار، از تعریف وندالیسم کمی فاصلهمیگیرند؛ چرا که دیگر ناخواسته و ناپسند نیستند. ولی بههرروی از اهمّیّت وندالیسم در تشکیل هنرهای شهری کاستهنمیشود.
بازگردیم به ادبیّات: مسلّمن ادبیّات بهعنوان یک مقولهی ذوقی و هنری و بهدلیل زمینههای خلّاقانه و آفرینندگی، یک بخش از اموال عمومی محسوب میشود. خالق یک اثر هنری پس از آفرینش، دیگر تنها صاحب آن نیست؛ و میتوان گفت پس از بهاشتراکگذاشتن اثرش، اصلن مالک و محدودکنندهی آن به شمار نمیرود. و مهمتر اینکه هر بخش از حوزهی ادب، با مخاطب خود شناختهمیشود؛ هرچند مخاطب هنر مرزبندی نمیشناسد و درگیر تعاریف و قیدهای فلسفی نمیشود، ارجمندترین کار را انجاممیدهد: لذّتمیبرد.
نقد و بررسی آثار ادبی و هنری، گاه خود بهعنوان یک آفرینش بدیع در میان مردم جا بازمیکنند؛ این نوشتهها اگر به کمک مخاطب بیایند و درک زوایای مختلف یک اثر را بر او سهل کنند یا حتّا دریچههای تازهای در ادراک آن آفرینش بر او بگشایند، مفید واقعمیشوند – واگرنه، بهنظرم به ریالی نمیارزند، هرچند هرکس در ابراز دیدگاه خود مختار است و آن دیدگاه محترم. ازاینجهت نوشتن نقد آثار ادبی چندان که مینماید آسان نیست و مسئولیّت بزرگی از سوی شخص برای خودش ایجادمیکند.
حضور وندالها، گاه ناخودآگاه، در این مرحله از ادراک محتوا صورت میپذیرد؛ منتقدان ادبی و هنری میتوانند باعث تخریب یک اثر در دیدِ مردم شوند. این تخریب میتواند تقبیح چهرهی اثر، و یا حتّا درمواردی ترفیع بیجای آن باشد. بدینترتیب، فرایند ایجاد وندالیسم در حوزهی ادبیّات، یک فرایند آهسته، تدریجی و غیرقابل شناخت در اکثر موارد است؛ چراکه تمییز یک نقد خوب از بد در اغلب موارد امکانپذیر نیست، خصوصن هنگامیکه نویسنده از مقامی والا میان منتقدان برخوردار باشد، یا ارزش هنریِ اثر، بیمانند. چنین نقدهایی اگرچه ایجاد سؤالهای جدید در ذهن مخاطب را باعث میشوند، امّا گاه اصلیترین مقصود هنر و ادب یعنی التذاذ و اندیشیدن را مخدوش میکنند. تشخیص نیاز یا عدم نیاز به نوشتن آنها امکانپذیر نیست؛ چرا که ایجاد سؤال جدید – از هر نوعی که باشد – تحسینبرانگیز است، و نوشتهای جدید درباب هرچیز، غنیمت.
مصادیق نقدهای مذکور ازلحاظ نزدیکی به وندالیسم متفاوتند. چنانکه هرچه به سمت آثار مدرن سیر میکنیم، از قرابت ذاتی آنها با اصل وجودی و تعریف این پدیده کاستهمیشود. چراکه ذهن مخاطب نقدهای متنوّعی را در مقایسه با آثار کلاسیک میپذیرد و دیگر نوشتن نقد، در قید اجازهی ذهن مخاطب نیست – همانند مثالهای هنریای که در بالا در باب مدرنیته زدهشد.
مصداقهای بسیاری در مورد فرایند ایجاد وندالیسم ادبی وجود دارد، همانند تحمیل عقاید و سلایق – خصوصن در نقد و ادراک – به ذهن دیگران، تحجّر، تبلیغاتِ دچارِ افراط و تفریط و... که بهعلّت جلوگیری از اطناب متن از شرحشان میپرهیزم و تحلیلشان را به ذهن خوانندهی محترم میسپارم. علیایحال، بررسی این فرایند به علّت آهستگی و تدریجیبودنش و نیز خاصّه بهدلیل خاموشبودنش – یا بهقولخودمان زیرپوستیبودنش – بسیار دشوار است، و نوشتن نقدی بری از آن نیازمند تأمّل و دقّت فراوان.
میخواهم دربارهی پدیدهی خاصّی حرف بزنم که دوستدارم اسمش را وندالیسم ادبی – و حتّا هنری – بگذارم. یک وندال ادبی کیست؟ و آیا میتوان او را بازشناخت و از آسیبهایش – اگر داشتهباشد – در امان ماند؟
با استناد به استماعم از دوستان، وندال در فرهنگ عام – نیز حالا که میبینم در دیکسیونرهای قابلاعتماد – کسی است که اموالِ عمومی را بیاجازه تخریب میکند – بهنظرم به جز در مواردی که فشارهای اجتماعی / خانوادگی یا استرسهای ایجادشده از محرّکهای عصبی دخیل است، زمینههای دیگرآزاری را هم با کمی تلاش میتوان در آن پیداکرد. وندال از ابتدای استعمالش معنای چندان جذّابی نداشته؛ تصوّرکنید پیرزنی باخوشحالی درحال قدمزدن در خیابانی از خیابانهای حومهی شهر – نزدیک خانهاش – است. وقتی سرش را برمیگرداند میبیند صندوق پستش (آن هم از نوع غربی) را یک پسر جوان مدرسهای با چماق بِیسبال میزند کنفیکون میکند. چه حسّی پیدامیکند؟ آیا در مواجهه با وی به او سلامکرده و از او دعوت به خوردن قهوه در نشیمن خانهاش میکند؟ یا زیر و رویِ او را به انواع الفاظ قبیحِ شنوده و ناشنوده مزیّنمیکند؟ (ر.ک. بازیِ بولی / اسکالرشیپ ادیشن / راکستار گیمز – کمپانی راکستار در ساختن انواع بازی با شخصیّتهای وندال خیابانی و اموال عمومی تبحّر خاصّی دارد؛ از این دست است جی. تی. اِی و بولی) چنین برخوردهایی با وندالها نهتنها از شدّت و کثرت عمل آنها نمیکاهد، بلکه بر لذّت آنها از تخریب میافزاید بعضن.
البته وندالیسم در مدرنیته جایگاه چندان ناپسندی ندارد. آنچنان که بخشِ عظیمی از هنرهای شهری، آن دسته از هنرهایی که چهرهی شهر را میآرایند، از رسوخ وندالیسم در جانش حکایت دارد؛ همانند نقاشیهای گرَفیتی (Graffiti) یا سیتیاسپیس و یا آسفالتآرت که بیشک نمیتوان از زمرهی گوشههای هنری خارجشان کرد. فیالمجموع میتوان اثر مضمونِ تخریبِ اموالِ همگانی را در ایجاد چنین سبکهایی دریافت. البته اینگونه آثار، از تعریف وندالیسم کمی فاصلهمیگیرند؛ چرا که دیگر ناخواسته و ناپسند نیستند. ولی بههرروی از اهمّیّت وندالیسم در تشکیل هنرهای شهری کاستهنمیشود.
بازگردیم به ادبیّات: مسلّمن ادبیّات بهعنوان یک مقولهی ذوقی و هنری و بهدلیل زمینههای خلّاقانه و آفرینندگی، یک بخش از اموال عمومی محسوب میشود. خالق یک اثر هنری پس از آفرینش، دیگر تنها صاحب آن نیست؛ و میتوان گفت پس از بهاشتراکگذاشتن اثرش، اصلن مالک و محدودکنندهی آن به شمار نمیرود. و مهمتر اینکه هر بخش از حوزهی ادب، با مخاطب خود شناختهمیشود؛ هرچند مخاطب هنر مرزبندی نمیشناسد و درگیر تعاریف و قیدهای فلسفی نمیشود، ارجمندترین کار را انجاممیدهد: لذّتمیبرد.
نقد و بررسی آثار ادبی و هنری، گاه خود بهعنوان یک آفرینش بدیع در میان مردم جا بازمیکنند؛ این نوشتهها اگر به کمک مخاطب بیایند و درک زوایای مختلف یک اثر را بر او سهل کنند یا حتّا دریچههای تازهای در ادراک آن آفرینش بر او بگشایند، مفید واقعمیشوند – واگرنه، بهنظرم به ریالی نمیارزند، هرچند هرکس در ابراز دیدگاه خود مختار است و آن دیدگاه محترم. ازاینجهت نوشتن نقد آثار ادبی چندان که مینماید آسان نیست و مسئولیّت بزرگی از سوی شخص برای خودش ایجادمیکند.
حضور وندالها، گاه ناخودآگاه، در این مرحله از ادراک محتوا صورت میپذیرد؛ منتقدان ادبی و هنری میتوانند باعث تخریب یک اثر در دیدِ مردم شوند. این تخریب میتواند تقبیح چهرهی اثر، و یا حتّا درمواردی ترفیع بیجای آن باشد. بدینترتیب، فرایند ایجاد وندالیسم در حوزهی ادبیّات، یک فرایند آهسته، تدریجی و غیرقابل شناخت در اکثر موارد است؛ چراکه تمییز یک نقد خوب از بد در اغلب موارد امکانپذیر نیست، خصوصن هنگامیکه نویسنده از مقامی والا میان منتقدان برخوردار باشد، یا ارزش هنریِ اثر، بیمانند. چنین نقدهایی اگرچه ایجاد سؤالهای جدید در ذهن مخاطب را باعث میشوند، امّا گاه اصلیترین مقصود هنر و ادب یعنی التذاذ و اندیشیدن را مخدوش میکنند. تشخیص نیاز یا عدم نیاز به نوشتن آنها امکانپذیر نیست؛ چرا که ایجاد سؤال جدید – از هر نوعی که باشد – تحسینبرانگیز است، و نوشتهای جدید درباب هرچیز، غنیمت.
مصادیق نقدهای مذکور ازلحاظ نزدیکی به وندالیسم متفاوتند. چنانکه هرچه به سمت آثار مدرن سیر میکنیم، از قرابت ذاتی آنها با اصل وجودی و تعریف این پدیده کاستهمیشود. چراکه ذهن مخاطب نقدهای متنوّعی را در مقایسه با آثار کلاسیک میپذیرد و دیگر نوشتن نقد، در قید اجازهی ذهن مخاطب نیست – همانند مثالهای هنریای که در بالا در باب مدرنیته زدهشد.
مصداقهای بسیاری در مورد فرایند ایجاد وندالیسم ادبی وجود دارد، همانند تحمیل عقاید و سلایق – خصوصن در نقد و ادراک – به ذهن دیگران، تحجّر، تبلیغاتِ دچارِ افراط و تفریط و... که بهعلّت جلوگیری از اطناب متن از شرحشان میپرهیزم و تحلیلشان را به ذهن خوانندهی محترم میسپارم. علیایحال، بررسی این فرایند به علّت آهستگی و تدریجیبودنش و نیز خاصّه بهدلیل خاموشبودنش – یا بهقولخودمان زیرپوستیبودنش – بسیار دشوار است، و نوشتن نقدی بری از آن نیازمند تأمّل و دقّت فراوان.

4 دیدگاه:
اگر بپذیریم که برچسب ها وبلاگ تو هم یک مال عمومی است، گسترش بی حصر آن هم حکمن حرکتی وندالیستی است، چون تمام کاربرد آن را نابود می کند.
برچسبها صرفن برای جستوجوی بهتر یک موضوع یا مطلب خاص در وبلاگهاست. بهنظرم بهتر باشد اگر حتّا چکّهای از یک موضوع را هم بیانکردهایم، برچسب مرتبط با آن موجود باشد تا درهنگام تعدّد نوشتهها بتوان بهراحتی آن موضوع را پیداکرد. (ما هم وندال شدیم رفت!!)
چه خبرا؟ خوبی؟
... دکتر پاینده به نظرم، جائی گفته بود (یا نوشته بود) که نوشتههایی که زیر عنوان «نقد ادبی» در ایران منتشر میشوند، بیشتر شبیه ستون کامنتها در نشریات معتبر است؛ ستونی که خوانندگانِ آن نشریه نظراتشان را پیرامون نوشتههای مجله و دیگر نوشتهها و آثار مینویسند. جدا از این که منظور استاد این بوده که نقدهای ما -مثل ستون «کامنت»ها- تقریباً بیارزش و بدون استفاده از اسلوب علمیست، اشارهی ظریفی هم به وندالیسم ِ مدنظر شما دارد؛ ستون خوانندگان معمولاً نظرات احساسی افراد پیرامون موضوعی را شامل میشود، پر است از «بینظیر است!»ها/ «مزخرف است!»ها. پس بیا این نقدهای بهقولی وندالیستی را اصلاً نقد حساب نکنیم؛ اسماش بگذاریم همان کامنت.
بزرگی جائی گفته بود که؛ «منتقد خواجهایست که نموندن داند، اما نتواند» ؛ یکبار دیگر بخوانش...
پاینده باد دکتر پاینده!
ممنون از نظرت.
ارسال يک نظر
ممنونم از ابراز دیدگاهتان