حکایت آسفالت و جوی آب

از یک هسته‌ی به‌جامانده‌ی سیب روی آسفالت خشک و خالی خیابان چه می‌شود فهمید؟ چه کسی سیب را خورده‌است؟ آیا خوش‌حال بوده‌است - سیب را گاز می‌زده - یا تکّه‌های بریده با چاقو را می‌خورده؟ آیا با چاقویش کسی را نزده؟ نه، نشانی از خون به چشم نمی‌خورد؛ شاید آثار جرم را پاک کرده و بی‌سروصدا فرار کرده...
در این‌صورت برداشتن هسته‌ی سیب از دستش در رفته‌است... وگرنه که ما از جرمش باخبر نمی‌شدیم...
شاید هم هسته‌ی مذکور، از سیب یک بچّه‌ی دبستانیِ خندان افتاده که در راه برگشت به خانه - درحال گاز زدن سیب - می‌دزدندش... یا ممکن است باد، هسته را از یک سیبِ پوسیده در باغ‌چه‌ی کنار خیابان کنده‌باشد...
آیا باد، دوباره می‌وزد تا هسته را به باغ‌چه‌ی آن‌طرف خیابان ببرد تا شاید روزی درختی سایه بر خیابان بیاندازد؟ یا هسته زیر پوتین‌های یک مرد - با بارانیِ سیاه و سیگار بر لب - له می‌شود؟
...
از یک نیمه سیب افتاده در جوی آب چه می‌شود فهمید؟

ارواح

ارواح (Spirits)
از خودم
برای دیدن نمای بزرگ نقّاشی روی آن کلیک کنید.

بی‌دل

نسکافه‌ام را تازه تمام کرده‌ام
نمی‌دانم این قطرات
آب جوش است
یا اشک‌های من
که دانه‌دانه روی ِ لیوان سُر می‌خورند
آرام پایین می‌روند
و در میان قهوه‌ی آماده و شیر و شکر ِ ته‌مانده
گم می‌شوند

شاید اگر تو بودی
هیچ‌وقت نسکافه‌ام شور نمی‌شد


آه
حالا چه‌قدر از زدن دکمه‌ی چای‌ساز متنفّرم!


شهریور هشتاد و هشت