قلی پسر خوبی بود. یک روز که بههمراه دوستان خوب و مثبتاندیشش به سواحل جنوب فرانسه (یا احتمالن جنوب اسپانیا) سفر کردهبود، متوجّه شد که دوستانش اجازه نمیدهند او به کشورش برگردد. رومینگ همراهش کار نمیکرد، از اینرو نتوانست با منزل تماس بگیرد و خانوادهاش نگرانش شدند. امّا چون برای نامزدش - که یک دختر خوب و مثبتاندیش ایرانی بود - آبرویش بسیار مهم بود، نتوانست به برادر خود بگوید که دنبال قلی بگردد و پیگیر کار بازگشت او به وطن باشد. بنابراین یکروز قلی که در حال بادبادکبازی با بچّههای دوستانش در کنار دریا بود، یکهو (!) برای نجات دختر دوستش (و نه برعکس!) غرق شد. پلیس آمد و گفت:
- Vous ne savent même pas le nom de votre ami, Gholi؟
یا احتمالن گفت:
- Usted ni siquiera conoce el nombre de tu amigo, Gholi؟
(چون فارسی بلد نبود وگرنه میگفت:
- شما حتّا نام ِ قلی، دوستتان را نمیدانید؟)
و آنها هم گفتند: نه.
پلیس گفت:
- قلامی، چیزی... (البته میدانیم پلیس فارسی بلد نبود، وگرنه هرگز اشتباه نمیکرد!)
گفتند:
- نمیدانیم.
و ماشینشان در شن گیر کردهبود.
امّا چون فرانسه (یا اسپانیا) کشور غریبی بود و...، و نامزد قلی ِ مرحوم آبرو داشت، دنبال ِ قلی نرفت که نرفت؛ و او غریبانه جان داد، و هیچکس خبردار نشد جز آن که باید میشد.
بعدالتّحریر: به نویسنده هیچ ارتباطی ندارد که این قصّه شبیه (و شاید! متضاد) یک داستان دیگر است. شیوهی خواندن به اختیار خود خواننده است.
نتیجهی اخلاقی: آقایان! هیچگاه به سواحل غریب سفر نکنید!
- Vous ne savent même pas le nom de votre ami, Gholi؟
یا احتمالن گفت:
- Usted ni siquiera conoce el nombre de tu amigo, Gholi؟
(چون فارسی بلد نبود وگرنه میگفت:
- شما حتّا نام ِ قلی، دوستتان را نمیدانید؟)
و آنها هم گفتند: نه.
پلیس گفت:
- قلامی، چیزی... (البته میدانیم پلیس فارسی بلد نبود، وگرنه هرگز اشتباه نمیکرد!)
گفتند:
- نمیدانیم.
و ماشینشان در شن گیر کردهبود.
امّا چون فرانسه (یا اسپانیا) کشور غریبی بود و...، و نامزد قلی ِ مرحوم آبرو داشت، دنبال ِ قلی نرفت که نرفت؛ و او غریبانه جان داد، و هیچکس خبردار نشد جز آن که باید میشد.
بعدالتّحریر: به نویسنده هیچ ارتباطی ندارد که این قصّه شبیه (و شاید! متضاد) یک داستان دیگر است. شیوهی خواندن به اختیار خود خواننده است.
نتیجهی اخلاقی: آقایان! هیچگاه به سواحل غریب سفر نکنید!