در هواپیما را باز کردند. اولّین چیزی که در خروج از هواپیمای ِ مزیّن به نام ِ یونایتد استیتز توجّهش را جلب کرد، هوای گرم و شرجی منطقه بود که صورتش را نوازش داد؛ و بعد فرش قرمزی که به مناسبت ورودش انداخته بودند. صدای آهنگ بلند مارش برای خوشآمدگویی کمی اذیتش کرد، و آماده شد که از پلّهها پایین برود - هیچوقت حوصلهی برنامهی خوشآمد را نداشت.
- جناب رئیس جمهور...
- خودم میدانم، ریچی. الآن باید با وقار، ...
- نه، قربان! منظورم این نبود. میخواستم بگویم پایین نروید. همین حالا مارکوس در گوشیم به من گفت.
- چرا؟
- مثل اینکه مشکل امنیتی پیدا کردهاند.
- مگر...
- قربان! لطفن پشت من پناه بگیرید و سریعتر برگردید داخل هواپیما...
این را ریچی در حالی فریاد زد که کلت کمریاش را در میآورد و مسلّح میکرد.
آهنگ مارش خاموش شده بود و به جای آن صدای داد و فریاد مارکوس، رئیس محافظان شخصی ریاست جمهوری، به گوش میرسید:
- پس چرا گروه خوشآمد بیست و شش نفرند؟ در صورتی که به من گفته بودند بیست و چهار نفر...
- آقای مارکوس! حالا مگر اتّفاقی افتاده؟ دوازده کانال تلویزیونی دوربینهایشان را روی ما زوم کردهاند! حالا دیگر ورود پرزیدنت را در رسانهها افتضاخ نکنید!
- وظیفهی من حفظ جان شخص رئیس جمهور است... برای کنترل نمایش اخبار به من حقوق نمیدهند!
- مارکوس!
- قربان...
- خواهش میکنم بس کن. خطری مرا تهدید نمیکند. اجازه بده برنامه را ادامه بدهند.
- امّا...
قبل از آغاز جملهی مارکوس، دوباره ارکستر شروع به نواختن آهنگ کسالتآورش کردهبود، و رئیس جمهور در کنار فرماندار ِ جزایر قناری به سمت تالار تشریفات فرودگاه در حال حرکت بود.
¤¤¤
سواحل گرم و آفتابی قناری، واقع در جنوب اسپانیا، آغوش خود را برای استراحت پنج روزهی مدیر کشور آمریکا باز کرده بود؛ بعد از افتضاحی که جلوی دوربینها رخ داده بود. مارکوس امّا، اخراج نشد و به ادامهی مأموریتش در کنار خانوادهی اوّل آمریکا زیر آفتاب ساحلی پرداخت.
تلویزیون اتاق، روی کانال بیبیسی ورلد بود، و بحث برنامه، استراحت پرزیدنت در سواحل قناری. مجری برنامه با شور و شوق خاصّی از نحوهی ورود رئیس جمهور به فرودگاه صحبت میکرد، امّا کارشناس برنامه سعی در انحراف بحث به سمت اجرائیات کابینه در هنگام غیبت وی داشت.
¤¤¤
- جناب رئیس جمهور...
- خودم میدانم، ریچی. الآن باید با وقار، ...
- نه، قربان! منظورم این نبود. میخواستم بگویم پایین نروید. همین حالا مارکوس در گوشیم به من گفت.
- چرا؟
- مثل اینکه مشکل امنیتی پیدا کردهاند.
- مگر...
- قربان! لطفن پشت من پناه بگیرید و سریعتر برگردید داخل هواپیما...
این را ریچی در حالی فریاد زد که کلت کمریاش را در میآورد و مسلّح میکرد.
آهنگ مارش خاموش شده بود و به جای آن صدای داد و فریاد مارکوس، رئیس محافظان شخصی ریاست جمهوری، به گوش میرسید:
- پس چرا گروه خوشآمد بیست و شش نفرند؟ در صورتی که به من گفته بودند بیست و چهار نفر...
- آقای مارکوس! حالا مگر اتّفاقی افتاده؟ دوازده کانال تلویزیونی دوربینهایشان را روی ما زوم کردهاند! حالا دیگر ورود پرزیدنت را در رسانهها افتضاخ نکنید!
- وظیفهی من حفظ جان شخص رئیس جمهور است... برای کنترل نمایش اخبار به من حقوق نمیدهند!
- مارکوس!
- قربان...
- خواهش میکنم بس کن. خطری مرا تهدید نمیکند. اجازه بده برنامه را ادامه بدهند.
- امّا...
قبل از آغاز جملهی مارکوس، دوباره ارکستر شروع به نواختن آهنگ کسالتآورش کردهبود، و رئیس جمهور در کنار فرماندار ِ جزایر قناری به سمت تالار تشریفات فرودگاه در حال حرکت بود.
¤¤¤
سواحل گرم و آفتابی قناری، واقع در جنوب اسپانیا، آغوش خود را برای استراحت پنج روزهی مدیر کشور آمریکا باز کرده بود؛ بعد از افتضاحی که جلوی دوربینها رخ داده بود. مارکوس امّا، اخراج نشد و به ادامهی مأموریتش در کنار خانوادهی اوّل آمریکا زیر آفتاب ساحلی پرداخت.
تلویزیون اتاق، روی کانال بیبیسی ورلد بود، و بحث برنامه، استراحت پرزیدنت در سواحل قناری. مجری برنامه با شور و شوق خاصّی از نحوهی ورود رئیس جمهور به فرودگاه صحبت میکرد، امّا کارشناس برنامه سعی در انحراف بحث به سمت اجرائیات کابینه در هنگام غیبت وی داشت.
¤¤¤
میرآخور ِ سلطنتی، افسار اسب زیبا را گرفت و نگه داشت، دست رئیس تشریفات بالا رفت و فیلها، شترها و اسبهای کاروان شاهی باز ایستادند.
فرعون جوان، با وقار و با یک حرکت نرم و استادانه از اسبش پیاده شد، و آرام به سوی نایبالسّلطنه که در درگاه کاخ ایستاده بود، حرکت کرد. همهی طبلها و بوقها بیصدا شدند، جارچیها لال گشتند و همهی مردم، در مقابل فرمانروای بزرگ سرزمینشان، پدر همهی شکوه و جلال زندگیشان، و برانگیزانندهی تمام نعمات دنیا، به خاک افتادند.
فرعون امّا، بیاعتنا به همهی آنها، با اخم همیشگیش، و با نگاهی که مستقیم به نایبالسّلطنه دوخته شده بود، روی فرش قرمز به خرامیدن ادامه داد تا به درب کاخ رسید.
- فرمانروا! بایستید!...
- چهطور جرأت میکنی...؟
صدای هشدار دهندهی مارکوس، رئیس محافظان شخصی شاه بود، و پس از آن صدای رئیس تشریفات به سرزنش او.
- فرمانروا! بزرگواری کنید و بایستید! تعداد نفرات گروه تشریفات سی و سه نفر است... در صورتیکه میبایست سی و دو نفر میبود!
- مگر چه اتّفاقی افتاده؟ چرا ورود پادشاه را...
قبل از پایان سخن رئیس تشریفات، چند اتّفاق افتاد:
نایبالسّلطنه به درون کاخ فرار کرد.
یکی از افراد تشریفات، خنجری برکشید و به سوی فرعون پرید.
فرعون با یک چرخش نرم و کشیدن شمشیرش، سر از تن متجاوز جدا کرد.
¤¤¤
فرعون روی تخت نشسته بود و ملکه و ولیعهد هم در کنارش.
- اعلاحضرت! فرمانتان را به گوش جان میسپارم!
- نایبالسّلطنه را به اشدّ مجازات - روبهروی مردم - برسانید.
- پادشاها! ورودتان چنان مردم را شادمان کرده که حادثهی دیروز هم آن را خدشهدار نکرده است.
- فرمان میدهم جشنی برپا کنید با حدّاکثر میهمانان، از تمامی اقشار؛ مردمم باید طعم نعمات مصر را بعد از رفتن این متجاوز ستمکار بچشند. هم قصد قتل مرا داشت، هم مالاندوزی و کسب فرمانروایی.
- اطاعت میشود.
پس از ورود پرشکوه خانوادهی سلطنتی به ایالت نوبیا برای استراحت، کتیبهها در نقل آن واقعه نگاشتند و جارچیها تا چند هفته به اعلامش میپرداختند.
0 دیدگاه:
ارسال يک نظر
ممنونم از ابراز دیدگاهتان