خم گیسوی یار

سلام. اصلن فکرش را هم نمی‌کردی که صدای مرا بشنوی، نه؟ فکر می‌کردی رفته‌ام و دیگر برنمی‌گردم؟ همیشه همه‌چیز را می‌دانی... امّا این یکی را که دیگر نمی‌توانستی حدس بزنی؟!... می‌دانستی، راست می‌گویی... تو پاکی از هر چه کاستی است...
خدا!
من برگشته‌ام... برگشته‌ام تا بگویم مرا ببخش؛ تو که غفّاری... آمرزنده‌ترینی! دوباره ماهت آمده و من می‌خواهم برگردم. می‌خواهم دوباره خودم شوم: خود ِ خودم. نه آن چیزی که دیگران می‌خواهند باشم، نه آن چیزی که هوایم می‌خواهد باشم...
امّا راهم دراز است... باید کمکم کنی...
و چه کسی جز تو رحیم؟
و که جز تو رحیم؟
کمکم کن، تا از این ماهت بیشترین بهره را ببرم. تا از خواب زمستانی تنم بیدار شوم...
و برگردم.
و مگر جز به دست خودت می‌توانم برگردم؟
و که جز تو یاری‌گر؟
و که بی تو یاری‌شده؟
و غرور بی‌خود خودم بود که شکستم؛ و من اشتباه می‌کردم... و من خیال می‌کردم... و من فکر می‌کردم نمی‌توانم برگردم، احیا شوم.
بیامرز مرا! تو که منزّهی از هر آن‌چه من بودم... و کمکم کن: دیگر نمی‌خواهم باشم آن چه بودم...
و که جز تو آمرزنده؟
و که بی تو آمرزیده‌شده؟
در این رمضانت، کمک کن وجودم را پاک کنم، خانه‌تکانی کنم...
و مگر خود به تنهایی می‌توانم؟

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج‌در‌موجت تماشا کن
نسیم بی‌قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه‌ی غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن! محکم قدم بردار
به حلق آویز، داری را که از دست تو خواهد رفت

1 دیدگاه:

ماه گفت...

شهر رمضان... الذی انزلت فیه القرآن ؛ هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان...
نمی دونم اول سال حال و روز منو یادتونه یا نه ؛ ولی حالا که اینجوری نوشتید، اینو بگم که نصف حال خراب من از روی رفتن ماه بود...
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفتحرف من حرف دل بود نه عقل ؛ سخته واقعاً سخت بود رفتن اون ماه برام...
و حالا که دوباره این ماه اومده و ...
ماه عسل ، ماه خدا ، این شبها...
عجیب حال و هواییه حال و هوای این ماه و من ، خیلی چیزا دارم بین خودم و این ماه...
http://maheshabedonya.blogfa.com/post-38.aspx

ارسال يک نظر

ممنونم از ابراز دیدگاهتان