دوستم

به یاد محمّد و مهرناز

افتاد
آن‌سان که برگ
-آن اتّفاق زرد-
می‌افتد

افتاد
آن‌سان که مرگ
-آن اتّفاق سرد-
می‌افتد

امّا
او سبز بود و گرم که
افتاد

دوستیمان قدیمی بود، خیلی قدیمی. از هم‌کلاسان دوران دبستان بودیم. و به جرأت می‌توانم بگویم صمیمی‌ترین زوج دبستان. خانه‌هامان سه کوچه با هم فاصله داشت و اغلب من می‌رفتم بالا، تا خانه‌ی آن‌ها، که با هم باشیم. اوایل، گاه که دیر به خانه برمی‌گشتم، مادرم را نگران می‌یافتم؛ امّا بعدها که فهمید با محمّد هستم کم‌تر نگران می‌شد - صد البته نگران که می‌شد؛ مادرها همین‌طورند!
معمولن در پارکینگ خانه‌ی آن‌ها بازی می‌کردیم و آتش می‌سوزاندیم... گاهی هم در میدان کوچه‌ی چهارم. اگر بچّه‌های دیگر بودند که با آن‌ها فوتبال یا قایم‌موشک بازی می‌کردیم... اگر نبودند، در پارکینگ بزرگشان یا با هم تکنیک‌های فوتبال را تمرین می‌کردیم، یا شلنگ آب بود و شیطنت ما... یک بار که صدای هم‌سایه‌ها هم در آمد!
اوقاتی که با هم بودیم چنان خوش می‌گذشت که فکر گذر زمان از ذهنمان می‌پرید... وقتی هم که نگاهم به ساعتم می‌افتاد و می‌دیدم که دارد دیر می‌شود، هراسان می‌شدم از نگرانی مادرم، و می‌خواستم بر گردم؛ امّا محمّد چنان با شوق می‌گفت: «نرو، یه کم دیگه که خیلی دیر نمی‌شه...» که از او می‌خواستم پنج دقیقه به من وقت بدهد، می‌دویدم به مادرم می‌گفتم و بر می‌گشتم پیشش...
آتش‌هایی که با هم می‌سوزاندیم بماند! البته از وقتی مهرناز - خواهر کوچک محمّد - هم می‌آمد بازی می‌کرد، قابل کنترل‌تر می‌شدیم... هر چند از قبل هم می‌دانستم حواس مادرشان همیشه از پنجره‌ی بالا به ما هست!
گاه به خانه‌ی هم می‌رفتیم که درس بخوانیم با هم؛ امّا احتمالن می‌توان حدس زد که حتّا با وجود مراقبت‌های شدید گروه ضربت - مادرم یا مادرش- باز هم سرپیچی می‌کردیم و به کارهای مهم‌تر (!) از درس می‌پرداختیم... با همان کلک‌هایی که خودتان هم می‌دانید!
گذشت و گذشت تا بزرگ‌تر شدیم و هنگام ورودمان به راهنمایی شد. با وجود جدایی مدرسه‌هامان، باز هم دوستیمان مستحکم بود -حتّا با این که کم‌تر هم‌دیگر را می‌دیدیم. وقت‌هایی که هم‌دیگر را می‌دیدیم، از نگاه هم چیزهایی می‌خواندیم و حرف‌هایی می‌زدیم که هیچ دو دوست دیگری نمی‌زدند.
و باز هم بزرگ شدیم... مرد شدیم... خیلی زودتر از دیگر دوستانمان. عقلمان بیش‌تر از بقیه کار می‌کرد؛ خودمان هم می‌فهمیدیم. همیشه سنّ ِ دوستانمان از خودمان بیش‌تر بود. رسیدیم به دوران دبیرستان. همین چند وقت پیش بود که درباره‌ی آینده با هم حرف می‌زدیم... و او -با قطعیت می‌توانم بگویم- راهش را پیدا کرده‌بود. راهی که در این دنیا نمی‌تواند ادامه دهد، و افسوس که این زمانه‌ی نابه‌کار، مهلتش نداد.
دیروز بود که وارد پارک شدم، و آن اتّفاق افتاد. یکی به من خبر را گفت.
- دارین شوخی می‌کنین، ولی شوخی جالبی نیست؛ باور کنین...
و تا دو دقیقه می‌خندیدم از این که بچّه‌ها...
به قیافه‌‌هاشان نگاه کردم... نمی‌خندیدند... و خنده بر لبم خشک شد. بدون کلامی برگشتم... رفتم سه کوچه بالا، به خانه‌شان... صدای قدم‌های کسی را از پشت سرم می‌شنیدم، ولی برایم مهم نبود. و آن‌گاه آن پارچه‌ی سیاه را دیدم... و چشمم فقط افتاد به نامشان: ... فرزندان دلبندتان، محمّد و مهرناز...
و واقعیت بر من رخ نمود. دوستم گفت، یا من گفتم... یا شاید هر دو می‌دانستیم که من باید تنها باشم و کمی قدم بزنم...
واقعه‌ی تصادف در جاده‌ی ساوه، کشته‌شدن دوستم و خواهرش که هم‌چون برادر و خواهرم دوستشان داشتم، هنوز هم برایم باور نکردنی‌ست... هنوز هم منتظرم که فردا در محل ببینمش و با هم حرف بزنیم؛ امّا...
امیدوارم که غم جان‌گداز از دست رفتنشان بر پدر و مادر و خواهر کوچکشان - که همگی در حادثه حضور داشتند - آسان شود... و خداوند بیامرزدشان. برایشان دعا کنید.
انّا لله و انّا الیه راجعون.

5 دیدگاه:

آرش گفت...

تسلیت.
من خودمو آدم احساساتی ای می دونم، ولی در موارد حساس احساساتم خاموش می شه! -که البته ترجیح می دم نشه، ولی خب، همین هم منو گاهی اوقات نجات داده.
امیدوارم خلاصه کلید on/offاش دست خودت باشه.

حسین گفت...

ممنونم ازت.

مامان گفت...

من نمی‌تونم بگم تو غمت منم شریک! وسعت غم من، غم یک مادره، این‌جاست که می‌گن گبر باشی مادر نباشی...
ولی یک آرزو برات دارم؛ الهی تو مدّت عمرت کم‌تر از این خبرا بهت برسه. شاید باورت نشه با این که من بنده‌ی شاکری نیستم، همیشه خدا رو شکر می‌کنم که غم از دست دادن دوست نداشتم و الهی که نداشته‌باشـ ...یم.
چه کنیم که اگه نوشی باشه با نیشه!
اما خوب می‌دونیم که مردن پایان پرنده نیست! آغازی خوش، نگو که چه می‌دونیم، خدا مهربونه، نه که مهربونه، خود مهره! اون‌وقت از مهر، بی‌مهری؟
حسینم شاید بهترین تسلّی، تسلّای مادر باشه. عزیزم بهت تسلیت می‌گم!غم نبینی!

مامانت

حسین گفت...

بسیار ممنونم مادر عزیزم.

D.A گفت...

تسلیت میگم.

اگر نظر دادی نظرت نرسید.هنوزم لینکم نکردی.

ارسال يک نظر

ممنونم از ابراز دیدگاهتان