آگهی سمینار


بیست‌و‌ششمین سمینار علوم و فنون
بیستم تا بیست‌وچهارم اسفندماه هزار‌و‌سیصد‌و‌هشتادو‌هشت
دبیرستان علّامه حلّی تهران: خیابان کارگر جنوبی، چهارراه لشکر، خیابان کمالی، خیابان غفّاری

هپی‌نس

از ترکیب مستعمل "شادی‌های کوچک و گذرا" خوشم نمی‌آید. شادی‌ها را خودمان کوچک می‌کنیم؛ و تقصیر خودمان است که شادی‌های کوچک، گذرا می‌شوند.

زباله‌های زندگی‌بخش

خاطرم هست در یکی از اوّلین جلساتی که با آقای منصوریان بزرگ داشتیم، ازقبل سفارش داده‌بودند به مستخدمان که سطل آشغال‌هایی از مکان‌های پررفت‌و‌آمد مدرسه را کنار بگذارند و آن‌ها را خالی نکنند؛ هنگام ورودشان به کلاس دو سطل آشغال پر از زباله‌های خشک و تر و قس‌علی‌هذا دستشان بود. ما هم که پاستوریزه بودیم و تیزهوشان تازه‌وارد – نمی‌دانستیم چه در انتظارمان است... خصوصن که هنوز با شیوه‌ی تدریس ایشان آشنا نبودیم. دو عدد دست‌کش، از نوع پلاستیکی‌اش، دستشان کردند و شروع کردند به پهن کردنِ یک نایلون بزرگ روی زمین. ما هم هاج‌وواج منتظر که... بالاخره سطل آشغال‌ها را به‌دقّت با دست خالی کردند. صبر چندتامان لب‌ریز شد و یکی درآمد که: "استاد، این جلسه درسمان چیست؟" – آن‌موقع‌ها "استاد"ی بود از دهانمان می‌ریخت؛ عدّه‌ای از معلّم‌ها هم می‌گفتند در جواب: "استاد باباته!".
سرانجام آقای منصوریان لب به سخن گشودند و گفتند: "می‌خوایم حدس بزنیم کی این آشغال‌ها رو ریخته، اون‌موقع چی‌کار می‌کرده و کِی این‌کار رو کرده؛ شاید این به نظرتون مسخره بیاد ولی می‌خوام هرکس نظرشو بگه..."، ما هم به بیان دیدگاه‌هامان پرداختیم – که با توصیه‌های بی‌بدیل آموزگار درمی‌آمیخت و جهت‌دهی می‌شد و نشاط و لذّت ما هم افزون‌تر.
این‌طور بود که ما با یک شیوه‌ی بی‌نظیر و ابتکاری، شروع کردیم به یادگرفتن کار وقایع‌نگاران، باستان‌شناسان و تاریخ‌نویسان؛ از آن جلسه بود که فهمیدیم با یک معلّم عادی یا یک کلاس تاریخ ساده و خشک طرف نیستیم. و درست هم فکر می‌کردیم: تا آخر دوره‌ی راهنمایی‌مان، چنان لذّتی از درس تاریخ و باستان‌شناسی و ادبیّات بردیم که می‌پرسیدند ازمان: چه‌کاره می‌خواهی شوی؟ یک‌صدا (!) می‌گفتیم: باستان‌شناس!
این‌ها را گفتم که یادم باشد نوستالژی ما هم این‌گونه شکل گرفت... یادم باشد دوران بی‌همتای کودکی و نوجوانی دیگر بازنمی‌گردد؛ و این که از گوشه‌ای از زحمات آقایان حمیدرضا منصوریان، علی روستاییان‌فرد، علی شیوا، امیرپویان شیوا، محمود حمیدی، احسان رسول‌اف، حامد کاظم‌زاده و احسان سعیدی‌نیای عزیز – این اکیپ باشکوه و بی‌نظیر علوم انسانی – سپاس‌گزاری کرده‌باشم: که اطمینان دارم دیگر سر هیچ کلاسی هم‌چون کلاس‌هاشان لذّت نخواهم برد، و سر هیچ امتحانی هم‌چون آزمون‌های دوست‌داشتنی‌شان با شادی قلم نخواهم چرخاند.



بعدالتّحریر: پس از این حتمن از خاطرات به‌یادماندنی راهنمایی علّامه‌حلّی یک بیش‌تر خواهم نوشت.

زیر باران هم دوستت دارم

چه جمله‌ی غریبی است
دوستت دارم
دیگر زیر باران هم گفتنی نیست
وقتی حتّا ابرها هم برای‌مان گریه می‌کنند

بوی خاک باران‌خورده را نمی‌فهمیم
فرقی نمی‌کند کنار باغ‌چه باشیم
روی خاک
یا...

هیچ می‌دانی
من زنده‌ام هنوز آیا
وقتی تک‌تک واژگانم را کرم‌های خاکی تکّه‌تکّه کرده‌اند؟


+ زیر باران

دعوت

حتّا یه‌لحظه هم به ذهنش خطور نکرد منو دعوت کنه.

درآمدی بر لئامت

بعضی از این دوستان، وقاحت را به سرحدّ تحمّل رسانده‌اند و خاطرها را مکدّر ساخته‌اند – آخر شما که از مسئله چیزی نمی‌دانید، چرا بی‌خود هارت‌و‌پورت می‌کنید؟

غیظ

شیطونه که چیزی نمی‌گه، ولی خودم اِن‌قد دلم می‌خواد یه مشتِ حسابی هدیه کنم نثار روانِ گونه‌ی چپِ حضرتش که وسعِ هیچ بند انگشتی حدّ تحمّلشو نداشته‌باشه.

چشم‌هایش

این از ناراحتی و اعصابِ بی‌خود خورد شده‌ام نیست، دنیا که ارزششو نداره؛ فقط کاش‌کی می‌شد قضیه این‌قدر پیچ‌اندرخم نباشه... دنیا خیلی کوچیکه؛ آدم نمی‌دونه با کی دوست شه که واقعن دوست شه: نه گازانبری بند جیبش بشن یا ملاقه‌ای برای هم‌زدن اعصابش. حقیقتن دیگه از چشم‌ها هم نمی‌شه فهمید...